خرید بک لینک

 

نگه داشتن راز دیگران واقعا یک هنر هست.کار سختی نیست فقط کافی هست که به عواقب برملا شدن راز اندیشید. اصلا قشنگ نیست که اشنایان تو را محرم اسرار ندانند و یا دهن لق بنامند تو را. و دیگر اینکه دو رنگ بودن نیز در این میان یک خیانت است. اگر کمی وجدان داشته باشیم قطعا یکرنگ خواهیم بود.

...

اینروزها از بودن کنار دوست عزیزم نسیم لذت می برم.

فقط سعی ام بر اینست که حواسم را در موضوعات مهم زندگی مشغول کنم تا کمتر در عالم دیگر سیر کنم. چرا که مدام خرابکاری بوجود می اورم.

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 5:23

 

 لحظه ای بود پر از دلگرمی و سورپرایز در ساعت او لیه صبح.زمانی که از خواب بیدار شدم و نگاه به صفحه موبایل انداختم اسمش روی مونیتور بود .پیام محبت امیز و طلب بخشاش بخاطر سالی که گذشت و رو به اتمام است.

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 5:23

  اینروزها بیشتر از هر موضوعی دلم برای گذر زمان میسوزد. از اینکه با سرعت میگذرد و حس میکنم فرصتها را از دست میدهم. هر روز غروب با خود میگویم یک روز دیگر گذشت و بی ثمر بود.حتی نمیدانم مثمرثمر واقع شدنم در چیست. گویا هیچ چیز سیرابم نمیکند.  زمستان رو به اتمام هست و بعد از بهار قطعا دوباره تا

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 2:39

 

و باز کش رفتن اشعار دیگران و ثبت نام به اسم خودشان... و وقتی نظرم را نوشتم و گفتم عاشق اشعار  "نزار قبانی"هستم، نظرم را پاک کرد تا رسوا نشود.

سالها پیش وقتی وبلاگ دلنوشته هایم را مینوشتم با اینطور افراد زیادی روبرو میشدم که متنهایم را کپی میکردند ... تا اینکه قید انرا زدم و دیگر در مجازی دلنوشته ها را ننوشتم.

واقعا درد دارد کش رفتن مطالب دیگران و بنام خود ثبت کردن.کاش بدنبال کشف استعدادهای درونی خودشان باشند نه سواستفاده از دیگران.

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 2:39

  پسر محسن روز بیست و پنجم بدنیا امد.به خاطر سرماخوردگی ام به ملاقات مادر و نوزاد نرفتم. امروز به اتفاق خانواده که تعداد زیادی هم بودیم به منزل مادری اش رفتیم و دیدارها تازه شد. حال بماند که مریم هم بود و باز کلی رفتار بچه گانه و ناشایست با اقوام را داشت..  و اما دلیل سرماخوردگی ام: همیشه فکر میکردم بخاطر گرم و سرد کردن و عرق کردن ثر ورزش و دوش گرفتن بعد از ورزش سرما میخورم،ولی اینبار به من ثابت شد که دم و بازدم های صبحگاهی در ورزش باعث بیماری ام شده.چون سالن در ابتدای صبح کاملا گرم نیست .اگر چه لباس گرم به تن دارم و مراقب گرم و سرد شدن ناگهانی بدنم هستم اما تنفس مهمترین عامل انست ... اینروزها در لاین هرازگاهی سرگرم هستم.اگر چه  بعضی اشخاص قانون مجازی را رعایت نمیکنند اما در مجموع خوبست و لذت میبرم از مطالب زیبای دیگران و ثبت مطالب خودم.

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:33

  در کارواش ماشینی که پشت سرم بوق زد تا جلوتر بروم دوست و همسایه "ا" بود.و من وقتی متوجه او شدم که هر دو پیاده شده بودیم تا ماشین هایمان را بشورند. حس خوبی نداشتم. همیشه از نگاههای گذرای او که نمیدانم نامش چیست معذب بودم. در ذهنم هزار سوال و جواب ردوبدل میشد که در مورد من چه فکری میکند؟ ایا میداند که میان من و "ا" رابطه ی قوی وجود دارد؟ در کارواش سردم بود. دستانم بی حس شده بود و دعا میکردم که سریع ماشین شسته شود .او مزدا 3 که ذره ای کثیف نبود را اورده بود برای شستشو. گویا برای نمایشگاه بود شاید هم فروش نمیدانم. اما مشخص بود که با کارگران صمیمی است.حس خفگی داشتم و بالاخره زودتر از او ماشین را تحویل دادند و محل را ترک کردم. زینب نیز در این چند ماه گذشته گویا بزرگ شده. دیگر زینب دختر تازه کار و خام نیست. با ژست و خشکی امورات "ا" را میگذراند. قطعا "ا" از او یک گرگ خواهد ساخت که مشتری را بقاپد. حس میکنم از زینب بیزارم .احتمالا بخاطر حسادت زنانگی و شاید کمی نگرانی.. گاهی خودم را یک عاشق بدبخت می نامم که خودم را باخته ام و نمیتوانم از این عشق دست بردارم.از نوع نگاه و افکار اشنایان "ا" نگ

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:33

  دست چپم اسیب دیده. و قطعا از حرکات چرخشی پیلاتس هست. دو سال پیش نیز حس میکردم که توانایی حرکات سنگین بدنسازی را ندارد اما میگفتند که ضعیف هست و تقویت میشود. ... امروز در سرم سوالها و جوابهای پیچیده ای می امد و میرفت. حتی خاطرات سالهای خیلی دور. مثلا از نگاه مردان چشم چران برداشت میکردم که چند در صد بیمار جنسی در جامعه وجود دارد؟ و فرقی نمیکند برایشان که به زن چادری با قیافه معمولی خیره شوند.بیمار،  بیمار است. قطعا اینطور افراد زیاد هستند . و متاهل و مجرد نمیشناسد... و دیگر اینکه ریشه این بیماری در چیست. چرا در نسل های گذشته اکثر چشمها نجیب بودند؟ سر به زیر بودند؟ و زنده شدن خاطرات ... روزهای شروع جوانی ام ناخواداگاه زنده شد. تلخ و شیرین ..  تمام سعی ام اینست که به گذشته فکر نکنم.میخواهم فقط در زمان حال باشم و لذت ببرم. راستی ظهر قشنگی بود . روبرو شدن با "ا" ، لبخندها و نگاههای گرم.. دلخوشی یعنی همین لحظه های گذرا.و من دلخوشم به همین حسهای زیبا...

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:33

صفحه بندی